تبليغاتX
داستانهای کوتاه

داستانهای کوتاه

بمان با من که من بی تو صدایی خسته در بادم ..

پرنده‌اي بر شانه‌هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: «من كه درخت نيستم!تو نمي‌تواني روي شانه‌ي من آشيانه بسازي.»

پرنده گفت:  ..


ادامــه مــطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 10 قبل از ظهر توسط نسیم |


شب عروسیه،آخره شبه،خیلی سر و صدا هست.میگن عروس رفته تو اتاق لباساشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته،در را هم قفل کرده.داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه میشه.مامان بابای دختره پشت در داد میزنند مریم،دخترم،در را باز کن.مریم جان سالمی؟؟آخرش داماد طاقت نمیاره به هر مصیبتی شده در رو میشکنه میرند تو......


ادامــه مــطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط نسیم |


در بیمارستانی، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند ؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم صحبت می کردند....


ادامــه مــطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 10 قبل از ظهر توسط نسیم |


کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید : « می گویند فردا شما من را به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ »
خداوند پاسخ داد : «از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. »
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه. ...


ادامــه مــطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 10 قبل از ظهر توسط نسیم |


میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه؟ ما یک عده ایرونی توی بهشت داریم که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! بجای پابرهنه راه رفتن کفش نایک و آدیداس درخواست میکنن. هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون بنز یا ب ام و یا تویوتا لکسوز جائی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد!


ادامــه مــطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 10 قبل از ظهر توسط نسیم |


پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.


ادامــه مــطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد1390ساعت 5 بعد از ظهر توسط نسیم |


در يك مدرسه راهنمايي دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت مي كردم و چند سالي بود كه مدير مدرسه شده بودم.
قرار بود زنگ تفريح اول، پنج دقيقه ديگر نواخته شود و دانش آموزان به حياط مدرسه بروند.
هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هياهوي دانش آموزان در حياط و گفت وگوي همكاران در دفتر مدرسه، به هم نياميخته بود.
در همين هنگام، مردي با ظاهري آراسته و سر و وضعي مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:
«با خانم... دبير كلاس دومي ها كار دارم و مي خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هايي بكنم.»

از او خواستم خودش را معرفي كند. گفت:
«من 'گاو' هستم ! ......

ادامــه مــطلب

+ نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط نسیم |


امروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…

شیطان گفت: خود  را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم:…

به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت 9 قبل از ظهر توسط نسیم |