|
اين كه حسين فرياد ميزند پس از اين كه همه عزيزانش را در خون ميبيند و جز دشمن كينه توز و غارتگر در برابرش نميبيند فرياد ميزند كه: "آيا كسي هست كه مرا ياري كند و انتقام كشد" مگر نميداند كه كسي نيست كه او را ياري كند و انتقام گيرد؟ اين سئوال، سئوال از تاريخ فرداي بشري است و اين پرسش، از آينده است و از همه ماست و اين سئوال،انتظار حسين را از عاشقانش بيان ميكند و دعوت شهادت او را به همه كساني كه براي شهيدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام مينمايد." + نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388 12 بعد از ظهر توسط نسیم نسیم |
توی این دنیای نامرد یه دختر نابینا بود که معشوق داشت ، دختره پسره رو خیلی دوست داشت . همیشه بهش می گفت اگه چشم بینا داشتم همیشه پیشت می موندم یه روز یه نفر پیدا شد و چشماشو داد به دختره ، دختره وقتی تونست عشقشو ببینه دید اونم نابیناست ! دختر گفت : دیگه نمیخوامت !! از پیشم برو . پسره وقتی داشت می رفت با اشک گفت مواظب چشام باش + نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388 7 بعد از ظهر توسط نسیم نسیم |
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. + نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388 10 بعد از ظهر توسط نسیم نسیم |
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388 0 قبل از ظهر توسط نسیم نسیم |
گنجشکی به خدا گفت : لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خسته گی هام ، سرپناه بی کسی هام ، طوفان تو آن را از من گرفت! کجای دنیای تو را گرفته بود؟ خداوند گفت: ماری در راه لانه ات بود، تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند . آنگاه تو از کمین مار پرگشودی ! ! ! چه بلاها از تو به واسته ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی + نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388 0 قبل از ظهر توسط نسیم نسیم |
مردی ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود. سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟ - بله حتماً.چه سئوالي؟ - بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟ مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟ - فقط ميخواهم بدانم. - اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود10 دلار به من قرض بدهيد ؟ مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم. پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟ بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند وخشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نيازداشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد. - خوابي پسرم ؟ - نه پدر ، بيدارم. - من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي. پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش بردو از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد. مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟ پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ... + نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388 0 قبل از ظهر توسط نسیم نسیم |
پسر بچه ای یك برگ كاغذ به مادرش داد . و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود : صورتحساب !!! جمع بدهی شما به من :۱۲.۰۰۰ تومان ! مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش كرد، چند لحظه خاطراتش را مرور كرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت: و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید كه : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است وقتی پسر آن چه را كه مادرش نوشته بود خواند. چشمانش پر از اشك شد ودر حالی كه به چشمان مادرش نگاه می كرد. گفت: مامان … دوستت دارم آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور كامل پرداخت شده !!! نتیجه گیری منطقی: جایی كه احساسات پا میذاره منطق كور میشه!!! مادر متوجه نشد كه پسرش داره سرش كلاه میذاره :
جمع بدهی میشه ۱۱.۰۰۰ تومان نه ۱۲.۰۰۰ تومان !!! + نوشته شده در شنبه 16 آبان1388 10 قبل از ظهر توسط نسیم نسیم |
با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من. من بچه بود اونم بچه بود. سرم رو بالا کردم سرش رو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم گفت:دوستیم گفتم:دوست دوست گفت:تا کجا..؟؟!!! گفتم دوستی که تا نداره.!! گفت:تا مرگ!!!؟؟ خندیدمو گفتم:من که گفتم تا نداره گفت:باشه تا پس از مرگ؟؟؟ گفتم :نه نه نه..تاااااااااااااااااااااااا نداره گفت:قبول تا اونجایی که همه دوباره زنده می شن یعنی زندگی پس از مرگ..باز هم با هم دوستیم تا بهشت٬تا جهنم هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم خندیدم و گفتم:تو براش تا هر جا که دلت می خواد یه تا بزار٬اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمی زارم نگام کرد٬نگاش کردم٬ باور نمی کرد... می دونستم که اون می خواد حتما دوستی ما یه تا داشته باشه٬دوستی بدون تا رو نمی فهمید گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم گفتم: باشه تو بزاره گفت:شکلات.هر بار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات ماله تو یکی مال من٬باشه؟؟ گفتم:باشه هر بار یه شکلات می ذا شتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من باز همدیگه رو نگاه می کردیم٬یعنی که دوستیم٬دوست دوست.. من تندی شکلاتمو باز می کردم می ذاشتم تو دهنم و تند تند می مکیدم. می گفت:تو دوست شکموی منی و شکلاتشو می ذاشت تویه صندوقچه کوچولوی قشنگ . می گفتم:بخورش می گفت:نه تموم می شه ٬می خوام تموم نشه٬برام همیشه بمونه صندوقش پراز شکلات شده بود٬هیچکدومشو٬نمی خورد من همشو خورده بودم گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه بخوره یا کرما٬اونوقت چه کار می کنی؟؟ می گفت:مواظبشون هستم می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقع ای که دوستیم. ومن شکلاتم رو می ذاشتم تو دهنم و می گفتم:نه نه نه تا نداره٬دوستی که تا نداره ۱ سال٬ ۲ سال٬ ۴ سال٬ ۷ سال٬ ۱۲ سال٬ ۱۹ ساله که شده اون بزرگ شده٬منم بزرگ شدم من همه ی شکلاتام رو خوردم. اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته. اون امده امشب تا خداحافظی کنه٬می خواد بره ٬بره اون دور دورا می گه:می رم اما زود بر می گردم من می دونم که می ره و بر نمی گرده...... یادش رفت که شکلات به من بده!!!!! من که یادم نرفته٬یه شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم:این برای خوردنه٬یه شکلاتم گذاشتم اون دستش٬اینم اخرین شکلات برای صندق کوچیکت. یادش رفته بود که صندقی داره واسه شکلاتاش هر دوتا رو خورد خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره ٬می دونستم دوستی اون تا داره٬مثل همیشه خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورد حالا با یه صندوق پره از شکلاتای نخورده٬چیکار می کنه؟؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388 10 بعد از ظهر توسط نسیم نسیم |
ساعت 3 شب بود که صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار کرد... پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار کردي؟؟؟؟؟؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار کردي..... فقط خواستم بگويم تولدت مبارک پسرم..... پسر از اينکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد..... صبح سراغ مادرش رفت..... وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت..... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود..... + نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388 0 قبل از ظهر توسط نسیم نسیم |
+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388 12 بعد از ظهر توسط نسیم نسیم |
|
| |||||