|
پسر بچه ای یك برگ كاغذ به مادرش داد . و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود : صورتحساب !!! جمع بدهی شما به من :۱۲.۰۰۰ تومان ! مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش كرد، چند لحظه خاطراتش را مرور كرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت: و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید كه : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است وقتی پسر آن چه را كه مادرش نوشته بود خواند. چشمانش پر از اشك شد ودر حالی كه به چشمان مادرش نگاه می كرد. گفت: مامان … دوستت دارم آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور كامل پرداخت شده !!! نتیجه گیری منطقی: جایی كه احساسات پا میذاره منطق كور میشه!!! مادر متوجه نشد كه پسرش داره سرش كلاه میذاره :
جمع بدهی میشه ۱۱.۰۰۰ تومان نه ۱۲.۰۰۰ تومان !!! + نوشته شده در شنبه 16 آبان1388 10 قبل از ظهر توسط نسیم |
با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من. من بچه بود اونم بچه بود. سرم رو بالا کردم سرش رو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم گفت:دوستیم گفتم:دوست دوست گفت:تا کجا..؟؟!!! گفتم دوستی که تا نداره.!! گفت:تا مرگ!!!؟؟ خندیدمو گفتم:من که گفتم تا نداره گفت:باشه تا پس از مرگ؟؟؟ گفتم :نه نه نه..تاااااااااااااااااااااااا نداره گفت:قبول تا اونجایی که همه دوباره زنده می شن یعنی زندگی پس از مرگ..باز هم با هم دوستیم تا بهشت٬تا جهنم هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم خندیدم و گفتم:تو براش تا هر جا که دلت می خواد یه تا بزار٬اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمی زارم نگام کرد٬نگاش کردم٬ باور نمی کرد... می دونستم که اون می خواد حتما دوستی ما یه تا داشته باشه٬دوستی بدون تا رو نمی فهمید گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم گفتم: باشه تو بزاره گفت:شکلات.هر بار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات ماله تو یکی مال من٬باشه؟؟ گفتم:باشه هر بار یه شکلات می ذا شتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من باز همدیگه رو نگاه می کردیم٬یعنی که دوستیم٬دوست دوست.. من تندی شکلاتمو باز می کردم می ذاشتم تو دهنم و تند تند می مکیدم. می گفت:تو دوست شکموی منی و شکلاتشو می ذاشت تویه صندوقچه کوچولوی قشنگ . می گفتم:بخورش می گفت:نه تموم می شه ٬می خوام تموم نشه٬برام همیشه بمونه صندوقش پراز شکلات شده بود٬هیچکدومشو٬نمی خورد من همشو خورده بودم گفتم:اگه یه روز شکلاتاتو مورچه بخوره یا کرما٬اونوقت چه کار می کنی؟؟ می گفت:مواظبشون هستم می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقع ای که دوستیم. ومن شکلاتم رو می ذاشتم تو دهنم و می گفتم:نه نه نه تا نداره٬دوستی که تا نداره ۱ سال٬ ۲ سال٬ ۴ سال٬ ۷ سال٬ ۱۲ سال٬ ۱۹ ساله که شده اون بزرگ شده٬منم بزرگ شدم من همه ی شکلاتام رو خوردم. اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته. اون امده امشب تا خداحافظی کنه٬می خواد بره ٬بره اون دور دورا می گه:می رم اما زود بر می گردم من می دونم که می ره و بر نمی گرده...... یادش رفت که شکلات به من بده!!!!! من که یادم نرفته٬یه شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم:این برای خوردنه٬یه شکلاتم گذاشتم اون دستش٬اینم اخرین شکلات برای صندق کوچیکت. یادش رفته بود که صندقی داره واسه شکلاتاش هر دوتا رو خورد خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره ٬می دونستم دوستی اون تا داره٬مثل همیشه خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورد حالا با یه صندوق پره از شکلاتای نخورده٬چیکار می کنه؟؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388 10 بعد از ظهر توسط نسیم |
ساعت 3 شب بود که صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار کرد... پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار کردي؟؟؟؟؟؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار کردي..... فقط خواستم بگويم تولدت مبارک پسرم..... پسر از اينکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد..... صبح سراغ مادرش رفت..... وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت..... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود..... + نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388 0 قبل از ظهر توسط نسیم |
+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388 12 بعد از ظهر توسط نسیم |
دهقان با ناله ی آرامی گفت: آخر درد من یکی دو تا نیست. با وجود این همه بد بختی نمی دانم چرا خدا هم با من لج کرده و چشم تنها دخترم را نیزﭼﭗ آفریده و همه چیز را دو تا می بیند. ارباب ﭙرخاش کرد و گفت: ای بدبخت! چهل سال است که نان مرا می خوری و زهر مار می کنی ! مگر کور بودی ؟ ندیدی چشم دختر من هم ﭼﭗ است؟ دهقان گفت: چرا ارباب دیدم .... اما....چیزی که هست، دختر شما همه ی این خوش بختی ها را دو تا می بیند و دختر من همه این بدبختی ها را......!! + نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388 2 قبل از ظهر توسط نسیم |
|
| |||||